«کوری» و سؤال همیشگی دانشی؛ قانون، عدالت میآورد؟
گروه: تیتر دو , نمایش خانگی | کد خبر: 90137 | ۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۹:۱۶
«کوری» تمام شد، اما پرونده کاظم دانشی باز است؛ جایی که عدالت میان آدمها، قانون و ساختارهای پیچیده گیر میکند.
به گزارش ایران فیلم پرس، سریال «کوری» از همان ابتدا فقط با قصهاش به میدان نیامد. پیش از آنکه قسمتهای نخست بتوانند مخاطب را بهطور کامل درگیر پرونده مسمومیت، انتقام و رازهای خانوادگی کنند، حاشیههایی درباره مجوز، تأخیر در پخش و وضعیت عرضه سریال شکل گرفت و به بخشی از فضای رسانهای تبدیل شد. اما بعدتر، خود سریال جای این حاشیهها را گرفت؛ قصهای که با ماجرای مشروبات تقلبی و مسمومیت آغاز شد، پای بازپرس و دستگاه قضایی را به میان کشید و آرامآرام از یک حادثه، به مجموعهای از روابط، گذشتهها، رازها و تصمیمهای آدمها رسید.
حالا که قسمت پایانی «کوری» منتشر شده، شاید زمان مناسبی باشد که یک قدم از خود سریال فاصله بگیریم و آن را در امتداد جهان سازندهاش بخوانیم؛ جهانی که در چند اثر اخیر کاظم دانشی، از «علفزار» و «بیبدن» تا «زندهشور» و حالا «کوری»، نشانهای تکرارشونده دارد: پروندههای قضایی، آدمهایی گرفتار در موقعیتهای پیچیده و ساختاری که تصمیمهای انسانی درون آن معنا پیدا میکنند.
مسئله اینجاست که این تکرار را نمیتوان صرفاً به علاقه یک فیلمساز به داستانهای جنایی و قضایی تقلیل داد. وقتی یک مضمون در چند اثر تکرار میشود، میتوان از شکلگیری یک «جهان» حرف زد؛ جهانی که در آن قانون و عدالت، مصلحت و روابط شخصی، گذشته آدمها و تصمیمهای قضایی، مدام در برابر یکدیگر قرار میگیرند و با هم اصطکاک پیدا میکنند.
«کوری» چگونه به این جهان اضافه شد؟
«کوری» قصهاش را از یک حادثه تکاندهنده آغاز میکند؛ مصرف مشروبات تقلبی در یک مراسم و پیامدهایی که از مسمومیت و نابینایی تا مرگ و تشکیل یک پرونده قضایی امتداد پیدا میکند. اما برخلاف آنچه ممکن است در نگاه اول به نظر برسد، قرار نیست صرفاً با بازسازی مستندگونه یک حادثه روبهرو باشیم. امیر ابیلی، نویسنده سریال، نیز توضیح داده که «کوری» درباره یک پرونده واقعی مشخص نیست و ایده اصلی قصه بر یک الگوی انتقام شکل گرفته است؛ استفاده از مشروب آلوده هم بخشی از پازل داستان بوده است.
همین نکته اهمیت دارد؛ «کوری» از یک واقعیت اجتماعی استفاده میکند، اما الزاماً مدعی بازسازی یک پرونده واقعی نیست. آنچه برای سریال اهمیت پیدا میکند، تبدیل یک اتفاق به موتور محرک یک درام جنایی است. از همینجا پای بازپرس به داستان باز میشود؛ یونس با بازی امیر جعفری، فقط مأمور حل یک معما نیست. او بهتدریج به نقطه اتصال پرونده، خانواده، گذشته و تصمیمهای قضایی تبدیل میشود.
مخاطب همزمان که میخواهد بداند چه کسی پشت ماجراست، میخواهد بفهمد خود یونس تا کجا میتواند در این بازی پیچیده پیش برود. شاید یکی از دلایلی که «کوری» توانست مخاطب را با خود همراه کند، همینجا باشد. فارغ از نقدهایی که میتوان به فیلمنامه و برخی خردهروایتها وارد کرد، سریال یک امتیاز مهم داشت: میدانست چگونه سؤال ایجاد کند. مخاطب فقط با یک حادثه روبهرو نبود؛ هر قسمت اطلاعات تازهای میداد و همزمان بخشی از اطلاعات قبلی را دوباره در معرض تردید قرار میداد. رازهای شخصیتها بهتدریج آشکار میشد و روابط میان آنها نیز در طول قصه تغییر میکرد.
همین ویژگی باعث شد «کوری» صرفاً سریالی نباشد که قسمتهایش یکی پس از دیگری دیده شوند و به پایان برسند؛ مخاطب برای فهمیدن ادامه ماجرا منتظر میماند. بازی امیر جعفری در نقش یونس نیز به این روند کمک کرد. مریلا زارعی، امیر نوروزی و محسن قصابیان هم در بخشهایی از این جهان توانستند به شخصیتهای خود هویت بدهند.
البته در کنار این نقاط قوت، سریال در بخشهایی با مشکل تعدد خردهروایتها و نابرابری در پرداخت شخصیتها مواجه شد؛ به این معنا که همه ظرفیتهایی که در ابتدای مسیر بهعنوان عناصر داستانی مطرح میشوند، الزاماً در پایان به یک اندازه به نتیجه نمیرسند.
اما شاید مهمتر از اینکه «کوری» در پایان چقدر موفق یا ناموفق بود، این باشد که چه چیزی از جهان کاظم دانشی را دوباره پیش روی ما گذاشت؛ جهانی که در آن یک حادثه، فقط نقطه شروع یک پرونده نیست و پشت هر پرونده، مجموعهای از آدمها، گذشتهها، تصمیمها و رازها قرار دارد.
کاظم دانشی؛ بازپرس، دادگاه و ساختاری که همیشه یک جای آن مسئله دارد
اما در این میان، برای فهم دقیقتر «کوری» باید یک قدم جلوتر رفت و موضوع محتوایی سریال را در امتداد کارنامه کاظم دانشی دنبال کرد. شاید در وهله نخست بگوییم امیر ابیلی، نویسنده سریال، مغز متفکر داستان «کوری» بوده است؛ اما وقتی به مجموعه آثاری که دانشی در آنها بهعنوان نویسنده، کارگردان یا تهیهکننده حضور داشته نگاه میکنیم، یک خط فکری مشترک بیشتر به چشم میآید. دانشی در «علفزار» و «زندهشور» کارگردان بوده، در «بیبدن» و «اردوبهشت» نویسندگی را برعهده داشته و در «کوری» نیز در جایگاه تهیهکننده قرار دارد. بنابراین حتی اگر نقشها در این آثار متفاوت باشد، نمیتوان حضور فکری و نگاه او را در این زنجیره نادیده گرفت.
در واقع، وقتی این آثار را کنار هم میگذاریم، با یک دغدغه تکرارشونده مواجه میشویم؛ مسئله قانون، عدالت و نقد رویههای قضایی در دل یک ساختار اجتماعی. بخش مهمی از این آثار نیز با الهام از داستانهای واقعی شکل گرفتهاند؛ «بیبدن» و «اردوبهشت» بیش از برخی دیگر به این فضا نزدیکاند. اما آنچه اهمیت دارد، فقط انتخاب موضوعات واقعی نیست؛ بلکه نوع مواجهه با آنهاست. در این آثار، مسئله معمولاً به افشای یک تخلف یا نمایش یک فرد فاسد محدود نمیشود، بلکه تلاش میشود ریشه مسئله در بستر ساختار و مناسباتی که به شکلگیری آن منجر شده، دیده شود؛ به عبارت سادهتر دانشی کم صدا اما خزنده سراغ نقد دستگاه قضا میرود و اینکه چگونه از دل ماجرا در میآید؛ از پایان بندی همه این آثار نامبرده پیدا است!
در «علفزار» نیز فساد الزاماً به معنای فروپاشی کامل یک سیستم تصویر نمیشود؛ بلکه نشانههایی دیده میشود که چگونه مصلحتاندیشی، رابطهگرایی و عافیتطلبی میتواند در دل یک ساختار شکل بگیرد و بر تصمیمها اثر بگذارد. اینجاست که نگاه دانشی از یک نقد ساده عبور میکند و به سراغ خودِ سازوکار تصمیمگیری میرود؛ اینکه آدمها در یک موقعیت پیچیده چگونه تصمیم میگیرند و چه چیزی میتواند آنها را از مسیر درست دور یا به آن نزدیک کند.
نکته مهم در این نگاه این است که نقد ساختار برای دانشی الزاماً به معنای نفی کلیت آن ساختار نیست. به همین دلیل، در کنار شخصیتهای مسئلهدار، معمولاً شخصیتی قرار میگیرد که در همان سیستم ایستادگی میکند و حاضر نیست برای حفظ موقعیت خود از کنار خطا بگذرد. به تعبیر دیگر، او همزمان با طرح مسئله، امکان اصلاح را نیز از درون همان ساختار جستوجو میکند.
این رویکرد را میتوان در علاقه دانشی به قهرمانهای گمنام هم دید؛ آدمهایی که لزوماً صاحب منصب یا چهرهای مشهور نیستند و برای دیدهشدن دست به رفتار قهرمانانه نمیزنند. قهرمانی در این جهان، بیشتر زمانی شکل میگیرد که فرد در موقعیتی که میتواند سکوت کند، منفعت شخصی را کنار بگذارد و طرف درست ماجرا بایستد؛ همان تصویری که در شخصیت بازپرس «علفزار» دنبال میشود.
همین الگو را حالا میتوان در «کوری» هم دنبال کرد. یونس با بازی امیر جعفری، فقط یک بازپرس برای پیش بردن پرونده نیست؛ او از جهاتی یادآور همان بازپرس «علفزار» با بازی پژمان جمشیدی یا نماینده دادستان «زندهشور» با بازی بهرام افشاری است؛ شخصیتهایی که در مرکز یک پرونده پیچیده قرار میگیرند و باید میان قانون، حقیقت، فشارها و مناسبات پیرامون خود تصمیم بگیرند.حتی اگر این شخصیتها دقیقاً شبیه یکدیگر نباشند، جایگاه و کارکردشان در جهان داستانی، شباهت قابل توجهی دارد.
در سوی دیگر، اگر به شخصیتهای بالادستی این آدمها هم نگاه کنیم، ماجرا پیچیدهتر میشود. در «زندهشور»، شبنم مقدمی در نقش معاون دادستان و عباس جمشیدیفر در «کوری» در نقش دادستان، در همان فضای خاص مناسبات قضایی قرار میگیرند. در «علفزار» و «بیبدن» نیز با شکلهای دیگری از همین مواجهه روبهرو هستیم و در «اردوبهشت» که هنوز به اکران نرسیده، این خط فکری همچنان قابل پیگیری است. یعنی ساختار قضایی در آثار دانشی نه کاملاً سیاه است و نه یکپارچه سفید؛ آدمهای درون آن، در موقعیتهای مختلف، انتخابهای متفاوتی دارند.
از همین منظر، «کوری» را هم باید فراتر از یک پرونده جنایی یا یک داستان درباره مسمومیت و انتقام دید. سریال دوباره این سؤال را پیش میکشد که وقتی مسئلهای در دل دستگاه قضایی شکل میگیرد، مسیر رسیدن از قانون به عدالت چگونه طی میشود؟ آیا قرار است مخاطب به اصلاح رویهها و امکان رسیدن به عدالت از مسیر قانون امیدوار شود یا تکرار مداوم ناکارآمدیها و تصمیمهای مسئلهدار، او را نسبت به همین مسیر دچار ناامیدی کند؟
این پرسش وقتی جدیتر میشود که آثار دانشی را نه بهصورت جداگانه، بلکه به شکل یک زنجیره نگاه کنیم. در هر اثر، شکل مسئله تغییر میکند، شخصیتها متفاوتاند و حتی نویسنده یا جایگاه دانشی در پروژه عوض میشود؛ اما دوباره با آدمهایی روبهرو میشویم که در برابر یک ساختار قضایی و اجتماعی قرار گرفتهاند و باید میان قانون، عدالت، مصلحت و حقیقت انتخاب کنند.
در اینجا شاید لازم باشد یک سؤال جدیتر هم مطرح شود: وقتی نقد این ساختارها و رویهها در چند اثر متوالی تکرار میشود، آیا این تکرار صرفاً یک انتخاب دراماتیک است یا میتوان از یک دغدغه فکری مستمر حرف زد؟ و اگر دغدغهای مستمر وجود دارد، نهایتاً مقصد این نقد کجاست؟ اصلاح رویهها، نشان دادن نقاط ضعف یک سیستم، دفاع از امکان عدالت درون همان ساختار یا صرفاً روایت مکرر موقعیتهایی که قانون در رسیدن به عدالت با دشواری روبهرو میشود؟
این پرسشها بهخصوص درباره «کوری» اهمیت پیدا میکند؛ چون سریال بار دیگر مخاطب را به همان نقطهای میبرد که در آثار قبلی دانشی نیز دیدهایم: جایی که قانون فقط یک کلمه یا یک ماده نیست، بلکه مجموعهای از آدمها، تصمیمها، روابط، فشارها و انتخابهاست.
البته باید میان آثار مختلف تفاوت قائل شد. نویسنده «کوری» نیز بر تفاوت ساختار روایی این سریال با آثاری مانند «علفزار» و «زندهشور» تأکید کرده است. در «کوری»، شخصیتها و گذشته آنها بیشتر در قالب راز آشکار میشوند، در حالی که در برخی آثار قبلی، موقعیت و انتخاب شخصیتها در یک بازه زمانی محدودتر، محور روایت بوده است. بنابراین نمیتوان همه این آثار را یکسان دانست؛ اما میتوان رگه مشترک میان آنها را دنبال کرد.
در این جهان، مسئله الزاماً یک قاضی یا بازپرس فاسد نیست. اتفاقاً اگر همهچیز به یک «آدم بد» خلاصه میشد، نقد بسیار سادهتر بود. جذابیت این آثار در این است که گاهی فردی درستکار درون یک ساختار پیچیده قرار میگیرد و باید میان وظیفه، مصلحت، فشار بیرونی و حقیقت انتخاب کند.
این تفاوت مهمی است؛ چون یک اثر میتواند بگوید «سیستم بد است» و پرونده را ببندد، اما اثر دیگری میتواند سؤال کند که آدم درستکار در یک سیستم پیچیده چگونه باید درست بماند؟ به نظر میرسد جهان کاظم دانشی، دستکم در مجموعه این آثار، بیشتر به سؤال دوم علاقه دارد؛ سؤالی که «کوری» هم پس از پایان، دوباره آن را پیش روی مخاطب میگذارد.
یونس؛ ادامه همان بازپرس آشنا یا یک قدم تازه؟
یونس را اگر فقط در «کوری» ببینیم، با یک بازپرس روبهرو هستیم که درگیر پروندهای پیچیده شده است؛ اما وقتی او را کنار شخصیتهای قضایی آثار قبلی دانشی قرار میدهیم، شباهتها بیشتر به چشم میآید. بازپرس، قاضی، معاون دادستان یا هر شخصیتی که باید میان پرونده و حقیقت تصمیم بگیرد، در این آثار صرفاً ابزاری برای جلو بردن داستان نیست؛ او دروازه ورود مخاطب به ساختار قضایی و مناسبات درونی آن است.
این شخصیتها معمولاً در موقعیتی قرار میگیرند که تصمیمشان فقط سرنوشت یک نفر را تغییر نمیدهد؛ خودشان نیز درگیر پیامد همان تصمیم میشوند. آنها باید میان قانون و عدالت، وظیفه و مصلحت، حقیقت و فشارهای بیرونی دست به انتخاب بزنند. همینجا یک پرسش مهم درباره جهان دانشی شکل میگیرد: آیا این تکرار، یک امضای روایی است یا بهتدریج دارد به یک فرمول تبدیل میشود؟
تفاوت این دو بسیار مهم است. اگر در هر اثر، موقعیتی تازه ساخته شود و شخصیت قضایی با مسئلهای انسانی و متفاوت روبهرو شود، میتوان از شکلگیری یک «جهان مؤلف» سخن گفت؛ جهانی با دغدغههای مشترک اما روایتهای متفاوت. اما اگر دوباره همان بازپرس، همان فضای قضایی، همان فشارها و همان الگوی مواجهه با ساختار را ببینیم، این خطر وجود دارد که امضای مؤلف آرامآرام به کلیشه تبدیل شود.
«کوری» دقیقاً در همین مرز ایستاده است؛ جایی که از یک سو میتوان ردپای جهان آشنای کاظم دانشی را در شخصیت یونس و مواجهه او با ساختار قضایی دید و از سوی دیگر، این سؤال جدّی باقی میماند که آیا این جهان در حال گسترش است یا دارد همان الگوهای قبلی را با پروندهای تازه تکرار میکند.
نقد سیستم یا ایجاد بدبینی به سیستم؟
این شاید مهمترین پرسشی باشد که نمیتوان بهسادگی از کنار آن عبور کرد. نمایش ضعفها، خطاها، فشارها یا تعارضهای موجود در فرآیند قضایی، بهخودیخود مسئلهای منفی نیست. اتفاقاً سینما و سریال زمانی جدیتر میشوند که بتوانند حتی ساختارهای رسمی را هم موضوع پرسش و نقد قرار دهند.
اما وقتی یک مضمون بارها تکرار میشود، ممکن است اثر دیگری هم شکل بگیرد: مخاطب بهجای آنکه فقط با یک پرونده مشخص مواجه شود، بهتدریج تصویری کلی از یک نهاد در ذهن خود بسازد. البته این به آن معنا نیست که «کوری» یا آثار قبلی دانشی الزاماً چنین اثری بر مخاطب گذاشتهاند؛ برای رسیدن به چنین نتیجهای، به پژوهش مستقل درباره نحوه دریافت مخاطبان نیاز است. بحث اصلی اینجا، ظرفیت و پیامد احتمالی یک الگوی تکرارشونده است.
پرسش مهمتر این است که سازندگان این آثار در نهایت چه میخواهند بگویند؟ آیا قرار است تأکید شود که «درون ساختار هم آدمهایی برای اصلاح و ایستادگی وجود دارند» یا اینکه در نهایت، ساختار معیوب همیشه بر آدمهای پاکدست غلبه میکند؟
در «کوری»، حضور یونس از همین منظر اهمیت پیدا میکند؛ چون او فقط تماشاگر پرونده نیست. خودش بخشی از همان ساختار است و در عین حال، باید درون آن دست به انتخاب بزند. همین دوگانه اگر جدی گرفته شود، میتواند به یکی از مهمترین ویژگیهای جهان دانشی تبدیل شود: نقد ساختار، بدون حذف انسانهایی که درون همان ساختار تلاش میکنند درست عمل کنند.
«کوری» فقط درباره مشروب و یک پرونده جنایی نبود
یکی از حاشیههای مهم سریال، نحوه نمایش مصرف مشروبات الکلی، روابط جوانان و سبک زندگی بخشی از نسل جدید بود. اما تقلیل نقد «کوری» به اینکه «مشروب را نشان داده یا نباید نشان میداده»، سادهسازی مسئله است. در بازنمایی یک آسیب اجتماعی، مسئله فقط حضور یک رفتار در قاب نیست؛ مهمتر از آن، این است که روایت با آن رفتار چه میکند.
آیا آن را مسئلهمند میکند؟ پیامدهایش را نشان میدهد؟ آن را به یک موقعیت دراماتیک تبدیل میکند؟ یا آنقدر جذاب و بیهزینه به نمایش میگذارد که خودِ رفتار به بخشی از جذابیت اثر تبدیل میشود؟ «کوری» در این زمینه دستکم یک فرصت جدی داشت، چون داستانش از پیامد یک اتفاق اجتماعی آغاز میشد. نابینایی، مرگ، فروپاشی روابط و ورود پرونده به دستگاه قضایی، بهطور طبیعی این امکان را فراهم میکرد که قصه میان «نمایش» و «هشدار» حرکت کند.
اما در کنار این مسئله، بحث مهمتری هم وجود دارد: نسلی که سریال به تصویر میکشد. در سالهای اخیر، در بخشی از تولیدات نمایش خانگی، جوان امروز اغلب با مجموعهای از نشانههای تکرارشونده معرفی میشود؛ فاصله با خانواده، سبک پوشش متفاوت، مصرف مواد یا مشروبات، روابط عاطفی پیچیده و نوعی بیاعتمادی به ارزشهای نسل قبل.
این بخش از جامعه وجود دارد و حذف آن از روایت هم منطقی نیست؛ اما مسئله زمانی آغاز میشود که این تصویر، آرامآرام از یک بخش از جامعه عبور کند و به نماینده کل یک نسل تبدیل شود. نسل جدید فقط «نسل معترض» نیست.
جوانی که مذهبی است اما درباره آینده شغلیاش سؤال دارد، دختری که خانوادهاش را دوست دارد اما با والدینش درباره انتخاب همسر اختلاف دارد، پسری که به ارزشهای خانوادگی پایبند است اما نگاه متفاوتی به دانشگاه و زندگی دارد؛ همه اینها بخشی از همین جامعهاند و هرکدام میتوانند سوژه یک روایت باشند.
اگر قرار است نمایش خانگی آینه جامعه باشد، این آینه نباید فقط پرتنشترین، متفاوتترین یا جنجالیترین بخش تصویر را بازتاب دهد. مسئله فقط این نیست که چه چیزی در قاب دیده میشود؛ مسئله این است که از میان این تصاویر، در نهایت چه تصویری از یک نسل در ذهن مخاطب باقی میماند.
کلیشه دیگری که باید جدّی گرفت
این مسئله درباره شخصیتهای مذهبی و مدیران هم صدق میکند. در برخی آثار، نشانههای ظاهری خیلی زود جای شخصیتپردازی را میگیرند؛ مرد میانسالی با ریش، لباس رسمی، یقه دیپلمات، تسبیح و لحنی خشک که مخاطب تقریباً از همان لحظه اول باید حدس بزند با شخصیتی سختگیر، مشکوک یا مسئلهدار روبهروست.
در مقابل، شخصیت جوان و امروزی معمولاً با ظاهری متفاوت، زبان صمیمیتر و سبک زندگی غیررسمیتر ساخته میشود؛ انگار پیش از آنکه خودِ شخصیت فرصت معرفی پیدا کند، ظاهر و سبک زندگیاش قرار است درباره او قضاوت کنند.
این تقسیمبندی اگر بیش از حد تکرار شود، از جایی به بعد دیگر شخصیتپردازی نیست؛ کدگذاری است. یعنی مخاطب نه بر اساس رفتار و انتخابهای شخصیت، بلکه با چند نشانه ظاهری از قبل میفهمد باید او را در کدام دسته قرار دهد.
در حالی که میتوان یک شخصیت مذهبی را با همه پیچیدگیها و تناقضهای انسانیاش نشان داد؛ آدمی مهربان، شوخ، باهوش و حرفهای که همزمان به اعتقاداتش هم پایبند است. همانطور که میتوان یک جوان امروزی را مدرن، مستقل و متفاوت نشان داد و در عین حال او را اخلاقمدار، مسئولیتپذیر و خانوادهدوست دید.
اتفاقاً شخصیت زمانی جذابتر میشود که نتوانیم با یک نگاه به ظاهرش، او را دستهبندی کنیم؛ وقتی رفتار، انتخابها و تصمیمهایش است که کمکم هویت او را برای مخاطب میسازد، نه ریش و تسبیح و یقه دیپلمات از یک سو یا لباس و سبک زندگی متفاوت از سوی دیگر.
پرسش بزرگتر از «کوری»
حالا که «کوری» به پایان رسیده، شاید مهمترین چیزی که از آن باقی میماند، نه فقط پاسخ به پرونده اصلی سریال، بلکه باز شدن دوباره یک پرونده قدیمیتر باشد؛ پروندهای درباره خودِ جهان کاظم دانشی و اینکه او در سینما و نمایش خانگی دقیقاً به دنبال چه چیزی است؟
دانشی در آثار مختلفش بارها به موقعیتهایی برگشته که در آنها قانون، جرم، قربانی، متهم و دستگاه قضایی در کنار یکدیگر قرار میگیرند و آدمها ناچارند میان حقیقت، مصلحت، فشار و مسئولیت دست به انتخاب بزنند. از این منظر، حضور مداوم موقعیتهای قضایی را میتوان بخشی از امضای روایی و جهان فکری او دانست؛ جهانی که در آن، مسئله فقط یک مجرم یا یک پرونده نیست، بلکه ساختاری است که آدمها درون آن زندگی میکنند و تصمیم میگیرند.
با این حال، همین تداوم یک سؤال جدی را هم پیش میکشد: این جهان تا کجا ظرفیت کشف شدن دارد و از کجا ممکن است در معرض تکرار قرار بگیرد؟ مرز میان «امضای مؤلف» و «فرمول تکرارشونده» دقیقاً کجاست؟ اگر قرار باشد دوباره و دوباره به سراغ پروندههای قضایی، بازپرسها، متهمان، قربانیان و موقعیتهای بحرانی برویم، آنچه میتواند به هر اثر هویت مستقل بدهد، زاویه تازهای است که از دل همین جهان آشنا بیرون میآید.
«کوری» نسبت به برخی آثار قبلی، جهان رازآلودتر و شخصیتری را دنبال میکند. قصه فقط در یک پرونده قضایی خلاصه نمیشود و گذشته شخصیتها، روابط خانوادگی، رازهای پنهان و انتخابهای شخصی آنها به تدریج وارد معادله میشود. همین مسئله باعث میشود «کوری» صرفاً تکرار یک الگوی آشنا نباشد؛ اما در نهایت باز هم به همان مختصاتی برمیگردد که در جهان دانشی برای مخاطب شناخته شده است: پرونده، بازپرس، حقیقت، فشار، تصمیم و انتخاب.
شاید مسیر بعدی این جهان هم لزوماً فاصله گرفتن از داستانهای قضایی نباشد؛ بلکه عمیقتر شدن در آنها باشد. اینکه دیگر فقط نپرسیم «چه کسی مقصر است؟»، بلکه از خود بپرسیم «چه چیزی آدمها را به این نقطه رسانده است؟»، «چرا یک تصمیم در یک ساختار پیچیده گرفته میشود؟» و مهمتر از همه، «آدم درستکار درون یک ساختار پیچیده چگونه باید درست بماند؟»
این همان نقطهای است که نقد قضایی میتواند از نمایش یک پرونده فراتر برود و به پرسش درباره نسبت انسان و ساختار تبدیل شود؛ ساختاری که میتواند محل اجرای عدالت باشد، اما همزمان در آن خطا، فشار، مصلحت، روابط انسانی و تصمیمهای دشوار هم وجود دارد. اتفاقاً جذابیت چنین رویکردی در همین پیچیدگی است؛ نه اینکه همهچیز را به «سیستم بد» یا «فرد بد» تقلیل بدهیم، بلکه ببینیم آدمها درون این ساختار چگونه انتخاب میکنند و انتخابهایشان چه پیامدی برای خودشان و دیگران دارد.
از همین منظر، یونس در «کوری» فقط یک بازپرس برای پیش بردن معمای داستان نیست. او بخشی از همان جهانی است که دانشی در آثارش بارها ساخته؛ شخصیتی که باید در دل یک پرونده، میان وظیفه، حقیقت، فشار و مناسبات انسانی مسیر خود را پیدا کند. این الگو اگر در آثار بعدی با موقعیتهای تازه و شخصیتپردازی عمیقتر ادامه پیدا کند، میتواند همچنان ظرفیت زیادی برای کشف داشته باشد؛ اما اگر صرفاً با تغییر نام شخصیتها و پروندهها تکرار شود، طبیعی است که آن امضای روایی به تدریج رنگ کلیشه به خود بگیرد.
در نهایت، «کوری» را نمیتوان فقط با این سؤال سنجید که پروندهاش چقدر خوب بسته شد یا پایان آن تا چه اندازه توانست به پرسشهای ابتدایی پاسخ بدهد. اهمیت این سریال برای جهان کاظم دانشی، بیشتر در ادامه دادن همان دغدغهای است که در آثار قبلی او هم دیدهایم؛ دغدغهای درباره قانون، عدالت، آدمهایی که در برابر تصمیمهای سخت قرار میگیرند و ساختاری که همیشه آنقدر ساده نیست که بتوان همهچیز را در آن به خوب و بد تقسیم کرد.
«کوری» با هیاهو آمد، با یک پرونده جنایی مخاطب را کنجکاو کرد، با تعلیق و رازهایش او را تا قسمت آخر نگه داشت و حالا پرونده خودش بسته شده است. اما پایان «کوری» الزاماً پایان این جهان نیست. آنچه بعد از سریال باقی میماند، یک سؤال بزرگتر است: کاظم دانشی در ادامه مسیرش با این جهان قضایی چه خواهد کرد؟ آیا باز هم به همان پروندهها و همان موقعیتها بازمیگردد یا از دل همین دغدغه، لایه تازهای از رابطه انسان، عدالت و ساختار را کشف میکند؟
شاید ارزش واقعی «کوری» هم در همین نقطه باشد؛ اینکه پس از پایان آخرین قسمت، هنوز میتوان درباره جهان سازندهاش سؤال داشت. جهانی که در آن جرم فقط یک اتفاق نیست، عدالت فقط یک حکم نیست و دستگاه قضایی فقط پسزمینه یک داستان جنایی نیست؛ همه اینها به میدان انتخاب آدمهایی تبدیل میشوند که باید در میان حقیقت، فشار، مصلحت و مسئولیت راه خودشان را پیدا کنند. و درست همینجا است که پرونده «کوری» بسته میشود، اما پرونده جهان کاظم دانشی همچنان باز میماند.






هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید